دل نوشته

نامه بی جواب 3

سلام،

مدتهاست که حرفی روی دلم سنگینی می کند. من نمی دانم که چرا باید ساکت بود و حرف نزد آن هم درست وقتی که حرف می تواند تمام مشکلات را حل کند. اما من نمی توانم. مدتهاست که می خواهم به عشق اعتراف کنم، عشقی که با دیدن تو در من پدید آمد. در دنیایی که ما زندگی می کنیم همه چیز باید قانون و قاعده داشته باشد، و ما باید برای عشق خود دلیل داشته باشیم. از ما می پرسند چرا عاشقش هستی؟ آخر مگر می توان برای چیزی که فهمیدنی است دلیل آورد؟ مگر می توان پرسید چرا عاشق خدا هستی؟ عشق دلیل نمی خواهد زیرا خیلی چیزها هستند که فقط می توان آنها را حس کرد. آیا وجود هوا دلیل می خواهد؟ یا عشق به مادر؟

چشمهایت. آن دو چشم دلربایت چنان انسان را از خود بی خود می کند و خنده های دلفریبت. آه کاش حماقت انسان حدی داشت تا همه چیز را با دلیل و منطق خود نمی سنجید. کاش انسانها می دانستند که عدد هم مصنوعی ساخته دست اوست و نه بیشتر. کاش می فهمید که گل رز قیمت ندارد تا بتواند آنرا بخرد، باید قلبش را گرو گذارد تا شاخه گلی برای او شود. اما اسکناس، این اختراع شوم و پلید که از هر ابلیسی ابلیس تر است، ما را عادت داده تا همه چیز را با پول بسنجیم. و حماقت ما تا به جایی رسیده که می گوییم هر آدمی قیمتی دارد، اما من می گویم تو می توانی جسم کسی را بخری اما روحش را نه. می دانی چه چیز بیشتر از همه مرا زجر می دهد؟ اینکه قیمت گل مصنوعی از گل طبیعی بیشتر است. آخر مگر ممکن است که گلی را که رایحه اش مستت می کند، زیباییش مسحورت می کند به بهایی ناچیز بفروشی و گلی که نه بو دارد و نه رنگ به بهای چند برابر آن بخری به این بهانه که همیشه می ماند؟ کدام مخلوق خدا همیشه مانده است که ما پی راز جاودانگیش برویم؟ حتی خورشید هم روزی خواهد خموشید. من فکر می کنم جاودانگی هرگز با فیزیکی بودن همخوان نباشد و ایمان دارم آنچه که جاودانه خواهد ماند خوبیها و بدیهای ما خواهد بود و نه جسممان.

بگذریم، من هستی خود را در ظلمات چشمان تو یافتم و در این ظلمات چنان چون شبگردی بی دل به پرسه افتادم. پرسه های بی هدف، پرسه های گاه و بی گاه. و در اعماق اقیانوس سیاه گیسوانت چنان غرق گشتم که دیگر امید بازگشتی برایم نمانده است. تو نمی دانی که چه طور با یادت شب و روز سر میکنم. تو نمی دانی که هر شب چگونه در رویا ترا در آغوش می کشم و سر تا پایت را بوسه باران می کنم. من می دانم که در دنیا هیچ ندارم غیر از یک دل صاف و زلال اما این تمام هستی من است و من آنرا به تو پیشکش می کنم. دل و جانم برای تو ای زیبا ترین زیبا روی دنیا. سر سپرده گشتن به عشق تو از ازل در سرنوشتم رقم خورده بود و من این امانت را به تو باز می گردانم که اگر دلی برای من بود آن دل فقط به منظور نگهداری بود تا صاحب اصلی آن پیدا شود. نه، من از تو نمی خواهم دوستم داشته باشی و حتی توقع ندارم که ذره ای به من مایل باشی، این توقع بی جاییست. از تو لحظه ای سکوت و شکرخندی ما را بس.

دلربای من، ناجی شبهای سرد بی کسی، گرمای وجودت یخ تنهایی مرا آب کرد و به من چشاند که باید عاشقانه زیست و چنان عاشقان همواره آماده سر دادن در راه عشق بود. از این پس این تو و این دل من. هر چه می خواهی بکن اما دلم را دور نکن، آنرا به دیگری مفروش. قدمهایت را آهسته تر گذار که دلم چون فرشی به زیر پایت قرار دارد. هر جا که می روی بدان که چشمی همیشه منتظر توست و قلبی فقط برای تو می تپد. بدان که یک هیچ با عشق تو همه چیز شد و همیشه دل و روحش با توست.

اعتراف می کنم، مدتهاست که دوستت دارم، مدتهاست که خنده هایت دلم را می لرزاند و شنیدن صدایت مستی صد شراب را در من پدید می آورد. مدتهاست که با دیدنت وجودم گرم می شود اما هر بار که می خواهم به تو بگویم با خودم می اندیشم، نکند او مرا نخواهد، و به عشق یک طرفه خود قناعت می کنم. هر بار به خودم می گویم این بار به او خواهم گفت و وقتی تو را می بینم زبانم به لکنت می افتد و نمی توانم حرف بزنم. اما اینجا برای تو می نویسم که تا ابد باقی بماند، سحر شبهای سرد تنهایی من، دوستت دارم.

نمایش بیشتر

کیارش هوشمند

وکیل پایه یک دادگستری و استاد دانشگاه، دانش آموخته دانشگاه تهران

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن