دل نوشته

نامه بی جواب 18

درود بر ایزد یکتا و خالق مطلق و متعال،

دلم برایت تنگ شده است، راستی آخرین بار کی بود که صدایم را شنیدی؟ می دانم، می دانم، مخلوق بدی هست، سرزنشم نکن . می دانم و ایمان دارم که در بارگاه کبریاییت آنقدر لطف و مهربانی جاریست که می توانی خطاهایم را نادید بگیری. راستش آمده ام تا برایت درد و دل کنم، پس آغاز می کنم از روز نخستی که بوجود آمدم – هنوز نمی دانم که من حاصل عشق والدینم هستم یا آنی غفلت و شهوت کنترل نشده آنها؟ – مرا در یک روز سرد زمستانی که برف هم می بارید به تبعید اجباری به زمین فرستادی – که مقدر این بود، چه ایمان دارم که وجودم برای حفظ نظم جاری در گیتی لازم بود و اگر نبودم دنیا بی تعادل می گشت.

خوب خاطرم هست که تمام سال را به انتظار ماه رمضان و تاسوعا و عاشورا روز شماری می کردم، و لذت افطاری خوردن پیش پدر بزرگ و مادر بزرگ برایم چه مفرح بود. چه شکوهی داشتند آن زمانها ماه رمضانها و هیاتهای سینه زنی! می دانی، دیر زمانی است که دلم برایت تنگ شده استريال خیلی وقت استکه دلم برای ماه رمضان ها و افطاری نان شیرمال و خرما لک زده است. شب احیاء که دو تا دستم را بلند کنم و با تمام وجود و اعتقادم از سر اخلاص و ته دل فریاد زنم که “الهی العفو” اما ساده بگویم، اخلاص و ایمان هم در زمان ما خود نوعی دو رنگی و تزویر است. بی پرده بگویم، دلم از اینهمه رنگ و نیرنگ خون است. آخر چه میشد اگر به تمام مخلوقانت می چشاندی که دنیا کوتاهتر و بی وفاتر از آن است که تا این حد جدیش بگیرید و بدی کنید! گیرم که یک لقمه بیشتر از آن دیگری درآوردی، آخرش که به همه ما تنها یک متر جا زیر خروارها خاک و تخته سنگی که نامی از ما روی آن باشد سهمی نخواهیم برد، دنیا حتی ارزش ثانیه ای غصه را هم ندارد.

خداوندگار من، ای ایزد یکتا، از آن روز سرد زمستانی سالها می گذرد و من نیز به همراه روزها و   ماه ها و فصول تغییر کرده ام، پس در هر ثانیه ای مردم تا در ثانیه ی دیگر متولد شوم و هر بار این مرگ تجربه ایست برای آینده ام، اما هنوز در حیرتم که دنیای به این ناپایداری که تنها دم را باید غنیمت شمرد چه نام ما “آدم” به معنی وجودی که به یک دم بند است، می باشد پس چرا باید به بهانه آینده یا گذشته، لحظه هایمان را خراب و نابود کنیم؟ کاش پاسخ این همه سوال بی جواب را می دانستم!

بار الهی، نمی دانم در پشت پرده هستی چه رقم زده ای اما ایمان دارم که چنین رقم خواهد خورد روز و روزگار من: در اوج تنهایی خویش، میان خیل عظیمی از آدمیان نفس آخر را با ولع فرو خواهم کشید، بی آنکه بدانم این را باز دمی از پی نخواهد بود و در حسرت لحظه ای احاسا آرامش و آسودگی و عشق حقیقی با چشمانی باز و اشک آلود خاطره خواهم شد. معبود من، من ایمان دارم که مرگ نعمتی است والا که بر من تا بدین لحظه ارزانی نداشته ای و سپاسگزارم برای آنچه هستم و برای لحظه ای که به من مجال می دهی تا در آن متولد شوم. خدایا شکرت  و سپر انداخته سر سجده به سویت می گذارم که تو ارحم الرحمین هستی. راستش الآن لمس میکنم که شیخ اجل، سعدی بزرگوار چه می گوید وقتی می فرماید:

” منت خدای را عزّ و جل، که طاعتش موجب قربتست و بشکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیات است و چون بر می آید مفرّح ذات، پس در هر نفس دو نعمت موجود است  و بر هر نعمتی شکری واجب

از دست و زبان که برآید                               کز عهده ی شکرش بدر آید”

نمایش بیشتر

کیارش هوشمند

وکیل پایه یک دادگستری و استاد دانشگاه، دانش آموخته دانشگاه تهران

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن