دل نوشته

نامه بی جواب 19

دیگر خسته ام از این همه دل بستن و شکستن، دیگر توان تحمل این همه دو رویی و ریا را ندارم. مگر من چه کرده ام که باید این همه تحمل کنم، سنگ بودنت، هرزه بودنت، زیاده خواهیت، دو رویی ورنگ و ریایت را؟ به کدامین گناه مرا مستحق چنین خار و ذلیل شدن می دانی؟ گفتم این بار اعتماد می کنم، گفتم او خود از جنس باران است و لطیف، پنداشتم که می دانی چه دردیست تنهایی، فریاد زدم بر سر عقل که بس است، منفی بافی نکن، همه را که با یک چوب نمی زنند، آخر او هم درد کشیده، او هم می داند زهر هجر چه بی پروا تلخ است. اما سر افکنده ام کردی عاقبت. گریستم و التماست کردم که هرگز نرو، سکوت کردی؛ لعنت بر هر چه سکوت است که من آن را به پیمان تا همیشه ماندنت تعبیر کردم. من از کجا باید می دانستم که سکوت یعنی “صبر داشته باش، من نیز چون دیگران رفتنیم”! دیگر خسته ام از این همه رنگ، این همه دروغ، این همه اقرار به عشقی که وجود ندارد، بد زمانیست، عشق و هوس جای خود را به هم داده اند، می دانی؟ راستی خبرت بدهم، دیگر به آواز هیچ هَزاری دلم نمی لرزد، دیگر با شکفتن هزاران لاله و نرگس بهار نمی شود. بد دردیست که همه فصلها برایت خزان باشد، کاش این همه آدمی می دانست که عشق را در جمعه بازار خرید و فروش نمی کنند. راستی چرا اگر یک گلدان قدیمی باشد عتیقه است و ذی قیمت ولی عشق قدیمی را همه کهنه و لایق دور ریختن می دانند؟

آری تنها شدم از تو، که هر لحظه این تنهایی را در آبادی تا همیشه خرابه دل با تو سر خواهم کرد. تنهایی یعنی تو، تنهایی یعنی بوی بودنت در اوج نبودن، تنهایی یعنی من، یعنی همین دل بی قرار که می داند نمی خواهیَش و نمی آیی و او بی صبرانه منتظر حضور توست. تنهایی یعنی لحظاتی که من شب را تا صبح بیدار می مانم و سر به دیوار می کوبم و تو با دلداده ای دیگر گرم گفتگو هستی. کاش می دانست وفای تو از این دنیا هم بی دوام تر است. تنهایی یعنی وقتی که گفتی خوب نیستم، می خواهم بیاسایم و من تا سحر به درگاه ایزد یکتا نالیدم که دردهایش را، که غمها و غصه هایش را به جان من بریز و او را رها کن و نمی دانستم که تو در آن لحظات در یک میهمانی مشغول عیش و نوش خود هستی با رغیب! تنهایی یعنی همین سادگی زودباورانه من، باور کن

مُردم از دوری تو، دمی، مرحمتی کن و بیا. بیا تا خراب آباد دلم را لختی مزیّن به حضورت کنم که خسته ام از این همه با چشم بسته تجسم خیال رنگینت. سر به داری شده ام تمام عیار تا تو صندلی را از زیر پایم بکشی، به جرم عشق محکوم شده ام به اعدام، که هر ثانیه ای روحم را به جوخه آتش می برند و تیر بازانش می کنند. آری گـُلم، من پاک بازی هستم که حراج زده ام تمام هستی ام را برای لحظه ای دیدن چشمانت. من نمی دانستم که در این زمان، عشق جرمی است غیر قابل بخشش و مجازاتش مرگ، اما صادقانه بگویمت اگر هم می دانستم باز هم عاشق می شدم که این قمار، زیباترین باخت انسان است.

عزیزم، تو نمی دانستی، یا شاید می دانستی و باور نداشتی، که من نیز انسانی هستم با ضریب هوشی خدا دادی و تو باور نداشتی که من از ته نگاهت می خواندم وقتی که به من گفتی دوستت دارم – و من لبخند زدم، خاطرت هست؟ – می دانستم منظورت من نیستم، باری چه ساده باور کردی که باور کردم که تنها مرد زندگیت هستم. اینک تو باش و خدای تو، اینک تو باش و وجدان خوابت، من خوب می دانم که روزی تو هم دلت خواهد لرزید، ولی آن روز یاد من باش که چگونه دلم را زیر پایت له کردی و رفتی که هوسی سیراب نشده را عطش فرو بنشانی. آن روز زمانی که ترا رها کرد برای سیرابی خودش، حق گله نخواهی داشت که این قانون دنیاست – از ماست که بر ماست.

با این همه، این من و این دل و این دشنه بی وفایی تو. بزن و رهایم کن از این همه درد که تو خود سرطانی هستی که در روح من ریشه می دوانی و از درون مرا می کاهی تا لحظه ای، دمی بی بازدم. تو گفتی گناه من این است که احساساتی هستم، چه کنم؟ یاد نگرفته ام که با منطق عاشق شوم! که این چه عشقی است که با منطق باشد؟ عشق با منطق یعنی سوداگری و تجارت! باور کن

نمایش بیشتر

کیارش هوشمند

وکیل پایه یک دادگستری و استاد دانشگاه، دانش آموخته دانشگاه تهران

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن