دل نوشته

خط خطی های ذهن پریشان من 5

به تماشای چه ایستاده اید؟

به تماشای چه ایستاده اید؟

بسوزانیدش

چون آن سیگار – که سوخت تمام هستیش را تا تو کامی بر گیری ازش

چون آن اسپند – که بالا و پایین پرید تا چشم زخمتان دور شود

چون خورشید – که می سوزد تا روشناییتان دهد

چون آتشی در سوریتان – که از رویش بپرید

کشتیدش

به جفایتان

به حرفهایتان

به کنایه هایتان

بیاندازیدش

چون آن اشک که برای فرو نشاندن غمتان انداختید

مچاله و لهش کنید

چون آن کاغذ هدیه که برایتان درونش جذبه ای بیش داشت

چون آن کاغذ که روزی لایش خوشمزه ترین شکلات بود

چون آن ته سیگاری که تمام وجودش را دود کردید

بکنیدش دل

چون آن گل که کند از هستیش برای شادی شما

چون مادری که غذای محبوبش را، تا کودکش سیر شود

چون پدری از زندگی

دورش اندازید

چون آن چیزی که روزی، روزگاری عزیزترین چیزهایتان بود

چون لباسی که روزی برای خریدش ذوق می کردید و حال کهنه است

جل پاره ای، نقشی کم رنگ از تار و پود زمانی “بود”

چون کتابی خاک گرفته گوشه گنجه

به تماشای چه ایستاده اید؟

از چه مویه و بی قراری می کنید؟

آن دیگر من نیست

جسمی است تهی از بودن

لختی

فرصتی

مجالی مهلتش ندهید که از شما زخمهای کهنه ای دارد

کهنه اما تازه

نکند که شاید که دگر بار باز گردد

پیش از آن، تمام هستیش را قاب کنید

در یک سنگ

و تمام بودنش را در یک خط تیره خلاصه کنید

 آن تهی از من را دفن کنید

و گمان کنید “که خاک سرد است”

چه سردی؟

داغهایی که بر دلش گذاشتید کوه یخ خنک نمی کند

با شمایم، آری

شمایی که ایستاده اید،

نه غسل می خواهم و نه کفن

دست کم اینجا رهایم کنید و راحتم گذارید

به تماشای چه ایستاده اید؟

شما که روحتان بوی تعفن می دهد

نمایش بیشتر

کیارش هوشمند

وکیل پایه یک دادگستری و استاد دانشگاه، دانش آموخته دانشگاه تهران

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن