دل نوشته

نامه بی جواب 13

سلام،

حال من خوب است، یعنی مجبورم که به حکم عرف و عادت بگویم که خوبم، می دانی، دیر زمانیست که نظم طبیعت من را شدیدا ً مسحور خود کرده است و این گریه های شبانگاهی امانم را بریده است. وقتی که تنها هستم، به تو می اندیشم، و زمانیکه دور و بر من پر از آدم هست باز هم به تو فکر می کنم، نمی دانم چگونه است که همه جا تو هستی و حضور داری، در ذهنم، در قلبم.

راستش را بخواهی دراز مدتی است که احساس می کنم رویاهایم را گم کرده ام، آرزوهایم را، دیگر نمی دانم تو گوشه ای از رویاهایم بودی یا آرزوهایم، شاید هم هیچکدام: تو واقعیتی بودی در گذشته من –  گذشته ای که نمی توانم فراموشش کنم، و حقیقتی هستی در قلب من! بگذریم، می دانی، خیلی سخت است که آدمی تنها باشد و تنهایی به زندگی ادامه دهد و از آن سخت تر این است که تمام این تنهایی ها را با یاد کسی سر کند که می داند دوستش ندارد. چه دردیست که بفهمی و بدانی که او ترا نمی خواهد و تو سخت دچار او باشی! اما واقعا ً این بشر، این موجود بسیار بسیار ناسپاس و این موجود فراموشکار همین که از طرفش جدا می شود تمام بدی های او را فراموش می کند و موجی عظیم از خاطرات خوب با هم بودن می ماند که شب و روز، مانند دانه های باران بر سرش می بارد.

بگذار تا بگویمت که این روزها برای پر کردن تنهایی هایم، یا که بهتر بگویم، گذار کردن از لحظات رنج آور به موسیقی “موزارت” پناه آورده ام اما نمی دانم چگونه است که زمانی که می خواهم سمفونی تماما ً از بر را سوت بزنم “بتهوون” از آب در می آید. همه هراس من از آن است که روزی “بتهوون” و “باباکرم” با یکدیگر ادقام شوند، یا فکرش را بکن، سمفونی”موزارت” را گوش کنی و هنگام تکرار سمفونی باشکوه و فولکلور ِ “خاله رورو” را بزنی. چه شاهکاری        می شود!!!

مهم نیست، مهم نیست! تنهایی شبها، تنهایی روزها و تنها چیزی که من را آرام می کند گریستن است که این روزها اگر برای دل تنگت بگریی انسانهای دیگر دوست ندارند و ترا به افسردگی محکوم می کنند و می گویند:” مرد که نباید گریه کند! مرد باید مثل کوه استوار باشد” چرا؟ مگر مردها بشر نیستند؟ مگر مردها احساسات ندارند؟ یا حق ندارند که دلشان برای عزیزشان تنگ شود و به یادش اشک بریزند؟ اینها گویا نمی دانند که گریه بهترین نعمتی است که پروردگار در وجود انسانها به ودیعه گذاشته است.

می دانی، بیشتر اوقات، تنهایی هایم را با دکلمه های “پناهی” و “شاملو” و “شکیبایی” پر می کنم، تو نمی دانی که چقدر من را آرام می کنند. و بعد در اوج آرامش، چشمهایم را می بندم و سعی می کنم ترا به یاد بیاورم، و در آن دنیای ظلماتی که برای من بوجود می آید، نقش زیبای پیکر ترا می بینم، تو با همان خنده همیشگی و عشوه های دلفریبت، می خندی و راه  می روی، بازی می کنی، می رقصی، گیسوانت را بر باد می دهی و من، مات و مبهوت تماشای تو هستم. صدای گوش نواز تو، در گوش من طنین افکن می شود، که من را صدا می کنی، می خندی و ناگاه یک چیزی تمام این رویاها را به هم می ریزد، نمی دانم چیست، اما می دانم که تو دیگر نیستی، می خواهم بلند شوم و دنبالت بیایم، التماست کنم و برگردانمت اما نمی توانم. می خواهم صدایت کنم اما گویا لال گشته ام.

هی! دل ما که رفت. دست کم تو مراقب باش که اگر روزی روزگاری خواستی دل به کسی ببازی، به کسی ببازی که به اندازه تو سنگدل نباشد، خودخواه نباشد، که یک روزی ترا برای هوای خودش رها کند و تو بمانی شب گریه ها و روز حسرت ها.

خوب، تو بگو، تو تعریف کن، من خسته شدم اینقدر که گفتم، آسمان و ریسمان را به هم بافتم، لا اقل یک بار چیزی بگو، حالت چطور است؟ بدون من دنیا بر وفق مراد است؟ حالا که دیگر من نیستم به تو خوش می گذرد؟ چند شب پیش آن فلانی می گفت، باید قلبم را عوض کنم، و به جای خون و گوشت در دلم سنگ بگذارم. می دانی داشتم فکر می کردم که سنگ هم کم است، طاقت سنگ هم بسیار پایین است، بالاخره سنگ خارا هم که باشد زیر بار فشار دوام نمی آورد و خورد می شود یا از شدت آتش درون ذوب می شود و به راه می افتد. فکر کردم بهتر این است که قلبم را از سینه در بیاورم و بیاندازمش دور.

راستی می دانی از زمانی که با تو از آن کوچه عشاق گذشتم، در آن شب بارانی – یادت هست؟ – دیگر هرگز از آن محله حتی گذر نکردم، چه رسد به کوچه! ممکن است به نظر تو مسخره باشد، یا فکر کنی که: “این دیگر چه جور آدمی است؟” اما من عادت ندارم و طاقتش را هم ندارم، که اگر روزی با کسی، جایی رفتیم دفعه بعد بدون او هم برویم و به راحتی آنجا را سیر کنیم و بعد هم قش قش از خنده ریسه برویم که “تا حال چند بار از این کوچه با آدمهای مختلف کذشته ام، یادش بخیر، دفعه آخر با فلان کس بودم، هه هه هه…” نه، من عادت ندارم، و همیشه و همیشه به یادش می نشینم و هرگز از آن گوشه دنج با هم بودن رد نمی شوم که مباد عطر خاطره اش از آن کوچه برود و عوض شود.

راستی تو بگو: دستهایت گرمی دستهای چه کسی را می چشد؟ تو بگو!

نمایش بیشتر

کیارش هوشمند

وکیل پایه یک دادگستری و استاد دانشگاه، دانش آموخته دانشگاه تهران

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن