دل نوشته

دلتنگی ها 10

​​​​​​​یه روزی تو خلوت ِ تنهایی هام

میونِ شکستِ بغض و خنده هام

قصه ای تو تقدیرم نوشته شد

تو شدی تنها قصه گوی رویاهام

“یکی بود، یکی نبود، به جز خدای مهربون”

یه مسیر روشن و یه کوله بار قصه بود

جز من و یکی غریبه

توی این قصه دیگه هیچکی نبود

ماه و خورشید، از پیِ هم سپری شد

با گذشتِ لحظه ها، قصه شروع شد

اون غریبه توی این جادۀ دور

بنا به خواست خدا، همراه من شد

شاید این قسمت ما بود

توی این شهرِ فرنگِ رنگارنگ

که بشیم همره و هم قصۀ هم

بستیم این بار سفر رو بی درنگ

آروم آروم، کَم کَمَک

غریبه واسم شدش یه آشنا

هرچی بیشتر می گذشت

خیلی بیشتر می گرفت توی قلبم جا

تا اینکه یه روزی از همین روزا

وقتی دیدم بری رو توی چشاش

توی سینه قلب من آروم نداشت

آخه دیدم شوز عشقُ تو نگاش

دیگه اون غریبه خیلی آشناست

حالا اون دیگه واسم همه کسه

قلب من فقط واسه اون می تپه

عشق اون تا دنیا هست برام بسه

تا حالا این قصۀ غریبه بود

قصه شروع دلداگی بود

می خوام این قصه را تقدیمت کنم

این یه فصل تازه از عاشقی بود

اون غریبه تو بودی ای خوب من

که شدی هم نَفَس و همراه من

اون نگاهی که تو قلبم رخنه کرد

مال چشمان تو بود یاورمن

هنوزم یه جاده ست و یه راه دور

من و تو، مسافر و مست عبور

کوله بارمون حالا، دو قلب عاشق

که می سازه کلبۀ عشقُ زِ نور

حالا که قصه به آخرش رسید

می خوام عاشقونه یه چیزی بگم

عشق من، همسفر و پناه من

نمی دونی که چقدر “دوستت دارم”.

نمایش بیشتر

کیارش هوشمند

وکیل پایه یک دادگستری و استاد دانشگاه، دانش آموخته دانشگاه تهران

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن